پایگاه اینترنتی انجمن سینمای ایران » از اُلیور فردوس و کوزت نادری تا حاتمی کیای مفقود شده!

از اُلیور فردوس و کوزت نادری تا حاتمی کیای مفقود شده!

سه شنبه, تیر ۲۱, ۹۰ ۱۹:۰۲
فرستاده شده در بخش : گزارش ها

یادداشت طنز حمید سلجوقی برای بی منطقی های این روزهای فیلم های سینمایی و سریال های تلویزیونی

از اُلیور فردوس و کوزت نادری تا حاتمی کیای مفقود شده. منطق کجاست؟

۱۷ تیر ۹۰

هدیه تهرانی (فرزند صبح) - الناز و السا فیروزآذر (یکی از ما دو نفر)، پولاد کیمیایی (جرم)، حامد کمیلی (پایان نامه)

انجمن سینمای ایران: سلام دوستان. هر چند که من آنچنان فهم سینمایی ای ندارم ولی معمولا اطرافیان به من می گویند منطقد! تعجب نکنید که چرا با “ت” ننوشتم. این منطقد با آن منتقد کمی فرق می کند. بنا به تعریف دایره المعارف سینمایی من؛ منطقد شخصی را گویند که نخست فیلم را از زاویه ی منطق و سپس سایر زوایا بررسی کند. حتی فیلم های سورئال هم منطق خودشان را دارند. فیلمی هم که فیلمنامه اش منطق نداشته باشد حتی اگر سایر ابعاد فیلم خوب باشد، بد است!

حالا برای روشن تر شدن مطلب، چند نمونه مثال سینمایی – تلویزیونی می زنم:

۱- جرم (مسعود کیمیایی)
در دوران قبل از انقلاب، رضا سرچشمه آدم می کشد (دقت بفرمایید که آدم کشته نه سوسک) و بعد فقط به دو سال حبس محکوم می شود. یعنی اصلا مهم نیست چی کشته؟ با چی کشته؟ چرا کشته؟ چجوری کشته؟ کاری نکرده که طفلی. فقط یه آدم ناقابل کشته.

۲- خیابان بیست و چهارم (سعید اسدی)
فرشید (یک مجرم بیمار روانی تحت تعقیب) بدون هیچ ترس و واهمه ای دائم از این سر شهر به آن سر شهر می رود. خانه اجاره می کند، سر کار می رود و … اصولا کسی نه از او سابقه ی کیفری می خواهد نه شناسنامه و… چه رمانتیک!

۳- پایان نامه (حامد کلاهداری)
چند تا دانشجو (حالا کاری نداریم کی اند؟ کجایی اند؟ و…) فکر می کنم در خیابان های ایران سرگردانند و می ترسند به طرز غافلگیرانه ای در جریان اغتشاشات انتخابات یکی بیاید و سرشان را بیخ تا بیخ ببرد. البته خب حق دارند! جامعه ی ما بوجود مغزهای متفکری همچون آن عزیزان نیازمند است. البته اگر هم قاتلی در کار می بود و بهاره افشاری آنطور اشک می ریخت حتما دل قاتل بیچاره کباب می شد! اصلا شک نکنید.

۴- جدایی نادر از سیمین (اصغر فرهادی)
سخته از فیلمی که دوستش داری یک اتفاق دور از منطق کشف کنی ولی ممکنه. پدر نادر در شرایطی که آلزایمر دارد هر روز صبح یادش می آید که: اِوا … خاک عالم … روزنامه نخوندم. جالب اینکه آدرس کیوسک روزنامه را هم بلد است.

۵- جعبه سیاه ۱۱ سپتامبر (محمد علی اسلاملو)
کاری ندارم که این فیلم به اندازه ی قیمت بلیتش می ارزید یا نه ولی دوستان (مدیران) در جشنواره ی فجر کاری کردند کارستان. حکایت کلاغ رنگ کردن است و به جای قناری فروختن. هر چند که با تمام این رنگ آمیزی ها، فیلم به فنچ هم تبدیل نشده بود! چه رسد به قناری. تصور بفرمایید به خیال خودتان می روید تا یک فیلم سینمایی ببینید بعد ناگهان با تصویر آقایی روبرو می شوید که از هواپیما و موشک و … می گوید. چه رمانتیک! دوره ی فشرده ی هواپیماشناسی! البته این دوره آنقدر در سطح بالایی برگزار می شد که من دقیقه ی پنجم فیلم، از یادگیری این دوره انصراف دادم.

۶- فرزند صبح (بهروز افخمی)
چه بگویم که نگفتنش بهتر است. به قول شاعر: خنده ی تلخ من از گریه غم انگیز تر است.
اگر شما توانستید یک جزء منطقی از این فیلم کشف کنید جایزه دارید. در این فیلم هیچ چیز سر جایش نبید!
قسمت رمانتیک فیلم جایی است که هدیه تهرانی قصه می گوید: یکی بید… یکی نبید. آفرین خانم تهرانی … واقعا من یکی را که خوابم برد!

۷- گزارش یک جشن (ابراهیم حاتمی کیا)
وقتی تو نتوانی در فیلم اثری از اثرات فیلمساز پیدا کنی همین خودش یعنی آخر بی منطقی. حاتمی کیا مفقود الاثر شده بود. امیدوارم دوباره پیدا شود. ما هنوز امید داریم. ابراهیم عزیز، ما همان سینمای نابت را می خواهیم. نمی گویم مال این سینما نیستی ولی مال آن سینما هستی! بگذار باز هم جنگ را از قاب دوربین تو بشناسم.

۸- یکی از ما دو نفر (تهمینه میلانی)
کلا ما مردها بدیم. کلا دیگر نیازی نیست به کودک خردسالتان بگویید شیطنت نکن وگرنه لولو میاد
می خوردت. کافی است بگویید: بیا بریم فیلم خاله میلانی را ببینیم … بعدش قول می دهم فرزند دلبندتان اصلاح شود. کلا زن ها فرشته اند.

و ولی اجازه بدهید برویم سراغ سریال ها:

۱- ستایش:
برادر ستایش می میرد. همینطور جلو می رویم تا با هزاران بدبختی ازدواج کوزت نادری و همسر محترم اُلیور فردوس سر بگیرد. مادر ستایش می میرد. طاهر بیکار می ماند تا اینکه کاری برایش پیدا شود و می رود سر کار … ناگهان در ماشینش مواد مخدر جاسازی می کنند. مواد پیدا می شود و طاهر مفقود. طاهر پیدا می شود، تصادف می کند، به اغماء می رود و بالاخره می میرد. پدر طاهر می خواهد به زور بچه ی طاهر را بگیرد. پدر ستایش بیمار است. مادر طاهر قلبش مشکل دارد. انیس کلا حالش خوب نیست و …
خلاصه در قسمت های بعدی بعید نیست مادر طاهر، پدر ستایش، پدر طاهر، گدای سر کوچه ی منزل پدر طاهر، وزیر علوم، تحقیقات و فناوری آن زمان و … بمیرند. فقط ستایش باید باشد تا دلمان برایش بسوزد. دوست دارم یکی پیدا شود تا برای من تفاوت بازی با احساس بیننده را با به کارگیری احساس بیننده تشریح کند. لذا من منطقد از سعید سلطانی خواهشمندم آبروی ویکتور هوگو را نبرد. حداقل در همان بینوایان یک ژان وال ژان داشتیم.

۲ – کلانتر ۳
اگر دقت کرده باشید مدتی است وضعیت سریال هایمان اینگونه شده: درام های جنایی، جنایی های دراماتیک.
در سریال های ملودراممان دیگر محال ممکن است پلیس نباشد. حالا پلیس که هیچ، دیگر محال ممکن است مقتول و قتل و قاتل و … نباشد. کلا دیدیم تله ی عشقی فایده ای ندارد. تله ی معمایی که آن هم فقط با کشتن هفت، هشت نفر رخ می دهد می گذاریم تا تعلیق سریال حفظ شود. ولی سریال های پلیسی – جنایی مان وضعیتی بر عکس دارد. فعلا که هر سریال جنایی ای می بینیم معلق است بین درام و جنایی. برایتان قسمت آخر سریال پلیسی – جنایی “کلانتر۳ ” ساخته ی محسن شامحمدی را بازگو می کنم.
(توضیح: با توجه به اینکه مدت زیادی از پخش قسمت آخر این سریال می گذرد ممکن است حضور ذهن نداشته باشید) نیم ساعت پیام بازرگانی قبل از سریال می بینی تا بعدش یک سریال نیم ساعته ببینی. حالا ده دقیقه تیتراژ و آنچه گذشت و حالا سریال شروع می شود. در قسمت آخر می بینیم که تیم کارآگاهان سریال وارد منزل شخصی به نام کمال می شوند که بچه اش را دزدیدند تا تلفن منزلش را ردیابی کنند. تا ظهر صبر می کنند و خبری نمی شود. ظهر می شود و وقت ناهار که ناگهان دینگ دینگ دی دینگ (پیام بازرگانی وسط برنامه می بینیم). در این حال که وقت ناهار است صاحبخانه در آشپرخانه مشغول آماده کردن ناهار است که خانم
جناب سروان کلا پستش را بی خیال گشته و به صاحبخانه در تهیه سالاد کمک می کند. آقای جناب سروان هم که به آشپزخانه سر می زند متوجه سالاد درست کردن خانم جناب سروان می شود. حالا داشته باشید دیالوگ را( توضیح: به جان خودم پیاز داغش را زیاد نکردم)
آقای جناب سروان: فکر نمی کردم سالاد درست کردن بلد باشید!
خانم جناب سروان مقداری سرخ و سفید گشته و سپس می گوید: اینقدر هم بی هنر نیستیم دیگه. فیل که هوا نکردم.
سپس آقای جناب سروان عاشق گشته – خدا پدر هندی ها رو بیامرزه – و بعدش همگی یعنی تیم کارآگاهان و خانواده ی مورد نظر در حیاط مشغول صرف ناهار می شوند و گل می گویند و گل می شنوند … خلاصه سرتان را درد نیاورم. بعد از خوردن ناهار، دوباره آقای جناب سروان در آشپرخانه به سراغ خانم جناب سروان می رود و می گوید: با من ازدواج می کنید؟ (توضیح: یادتان نرود که یک پلیسی – جنایی می بینیم) خانم جناب سروان، ابتدا مقداری بیش از پیش سرخ و سفید گشته و سپس نمی دانم نورپردازی چه مشکلی داشت که اندکی چهره ی خانم جناب سروان سیاه شده و ایشان بریده بریده می گوید: … باید با خونواده صحبت کنید و از این حرفا. سپس جناب سروان سوم که آن هم در همان دور و بر بود به سرعت خود را به جناب سرگرد رسانده و می گوید: جناب سروان از جناب سروان خواستگاری کرد. جناب سرگرد هم می گوید: خوبه. مبارکه … موقعیت؟
جناب سروان: الآن تو آشپزخونند. سرگرد: موقعیت کمال؟ سروان: ببخشید … الآن می پرسم.
خلاصه در ده دقیقه ی باقی مانده از سریال پی به این حقیقت می بریم که پسر مفقود شده ی خانواده را خود پدرش (کمال) دزدیده … چه رمانتیک!

پس دوستان؛ توصیه ی من منطقد به شما این است که در قدم اول فیلم را فارغ از نام فیلمساز و تعصبات و احساسات از زاویه ی منطق ببینید و سپس سایر زوایا.
خوش باشید.

پی نوشت: نوشته ی فوق قصد بی منطق خواندن هیچ فیلمی را ندارد. ما فقط قصد شوخی داشتیم و در لا به لای آن حرف هایی زده شد که شاید ارزش فکر کردن داشته باشد. حالا اگر مشتاق شنیدن دو کلام حرف حساب هستید یادداشت نیما صفری درباره ی سینماهای شهرستان ها را در همین سایت حتما بخوانید.



دیدگاه شما